داستان کوتاه:لحظه ی شکار/ نوشته: منصوره عصری نوبر
گرگ و میش صبح بود. غباری خاکستری، پخش در فضا، دید را سخت می کرد.همه جا داغان بود.
همه چیز آشفته و در هم بود. پس لرزه ها در راه بودند. فاجعه در حال گذر، قربانی می جست.
زن و مرد تقریباَ یک جا به "شکاف دهان باز کرده" رسیدند. سرک کشیدند. زن اول وارد شد.بعد مرد
خود را کاملاَ کج کرد تا بتواند برود تو. زن سریع به عقب برگشت: " آدم هیچ جا، نمی تونه بی سر-
خری باشه".
مرد چپ چپ به زن نگاه کرد: " منم داشتم همین فکرو می کردم".
زن گفت:" من اول اومدم تو. حق منه."
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:3 توسط کاوک
|