نوشته :   ا – هنری /ترجمه : علیرضا  دوراندیش

تاریخ نقد و بررسی:شنبه 18 اردیبهشت ­ماه  ساعت  16 الی  18 

یک دلار و هشتاد و هفت سنت.همه ی پول همین بود.و شصت  سنت   آن هم که بصورت پنی(1) بود.دانه دانه ی این پنی ها در یک زمانی پس انداز شده بودند ؛بعضی ها موقع خرید با التماس کردن و یا تخفیف گرفتن از بقال و بعضی ها هم هنگام چانه زدن با مرد سبزی فروش یا قصاب  جمع شده بودند.آنها هم  از ترس اینکه مبادا متهم به ناخن خشکی شوند و یا  به آنها خسیس بگویند ، به ناچار کوتاه آمده بودند ، که معمولا در خرید و فروش های رودر رو همیشه همین اتفاق می افتد."دلّا" سه بار پول ها را شمرد.یک دلار و هشتاد و هفت سنت. و فردا هم  که روز کریسمس بود.

قطعا هیچ کاری نمی توانست بکند جز اینکه  خودش را روی همان کاناپه ی  کوچولوی پاره و پوره بیندازد و زار زار گریه کند.خوب دلّا هم همین کار را کرد.نتیجه ی اخلاقی این اتفاق این است که زندگی از هق هق ها ، فین فین ها و لبخندها ساخته

می شود، خوب  البته فین فین ها نسبت به آن دو تای دیگر بیشتر هستند.

تا وقتی که خانم محترم خانه از مرحله ی اول یعنی  هق هق به مرحله دوم  یعنی فین فین برسد و آرام تر بشود ، بهتر است نگاهی به خانه بیندازیم.یک آپارتمان اجاره ای مبله با کرایه ی  هشت دلار در هفته.دقیقا نمی شد گفت که این آپارتمان مثل یک گداخانه است ولی مسلما  می شد این را از ظاهرش  استنباط کرد.پایین توی راهرو یک صندوق نامه وجود داشت که  تا آن وقت هیچ نامه ای توی آن انداخته نشده بود ، و یک شستی زنگ که تا آن هنگام دست هیچ بنی بشری  برای زنگ زدن دنبال آن  نگشته بود.کارتی هم آنجا نصب شده بود که روی آن نام " جیمز دلینگهام یانگ" را نوشته بودند و نشان میداد که خانه متعلق به کیست.

خانواده ی "دلینگهام" زمانی به این آپارتمان نقل مکان کرده بودند که وضع مالی بهتری داشتند و زندگی شان رونقی داشت.آن وقت آنها هفته ای 30 دلار بابت کرایه  به مالک آپارتمان پرداخت می کردند.اما حالا  که درآمد خانواده به بیست دلار در هفته تنزل پیدا کرده بود ، حرفهای کلمه ی "دلینگهام" هم رنگ و رو رفته و مبهم به نظر می رسیدند و انگار تصمیم داشتند خودشان را متواضعانه  بصورت یک "د" حقیر و ناچیز کوچک کنند. ولی هر وقت آقای "جیمز دلینگهام یانگ"  به خانه می آمد  و وارد آپارتمانش می شد ، همسرش ، خانم دلینگهام یانگ که  قبلا به نام " دلّا" به شما معرفی شده است ، او را "جیم" صدا می کرد  و تنگ در آغوشش می گرفت.خوب این هم که خیلی عالی است.

"دلّا" گریه اش را تمام کرد و بعد از قوطی پودر آرایشی کمی پودر برداشت و حواسش را معطوف گونه هایش کرد.کنار پنجره ایستاد و با بی حوصلگی به یک گربه ی خاکستری نگاه کرد که داشت روی نرده ی خاکستری  یک حیاط خاکستری راه می رفت.فردای آن  روز کریسمس بود  و او فقط هشتاد و هفت دلار داشت  که باید  با آن هدیه ای برای  "جیم " می خرید.ماهها بود که او تا می توانست  پنی ها را دانه دانه روی هم پس انداز می کرد که حالا جمع آنها به 87/1 دلار رسیده بود.با بیست دلار در هفته ، بیشتر از این هم نمی شد پس انداز کرد.هزینه ها ، از آنچه او حساب کرده بود ، بیشتر شده بودند.همیشه همینطور است.و او حالا فقط 87/1 دلار داشت تا برای " جیم" هدیه ای بخرد. "جیم" که همه ی هستی  او بود.چه زمان هایی که با شوق و ذوق فراوان داشت برای خریدن یک هدیه ی عالی برای "جیم" نقشه می کشید.هدیه ای عالی ، کمیاب و ارزشمند-چیزی که حداقل یک  ذره  لیاقت   نام و آبروی "جیم" را داشته باشد.

بین پنجره های اتاق ، یک نورگیر شیشه ای وجود داشت.شاید تابحال توی یک آپارتمان  هشت دلاری از این جور نورگیر ها دیده باشید.فقط یک آدم خیلی لاغر و یا خیلی چالاک می تواند تصویر خودش را در یک چنین شیشه ی درازی ، که بصورت یک رشته نوارهای سریع طولی است ، به درستی تشخیص دهد."دلّا " هم که  لاغر و باریک بود ، به خوبی از عهده ی این کار بر می آمد.

ناگهان از جلو پنجره گذشت و بعد  مقابل نور گیر ایستاد.چشمانش برقی  زدند ولی ، چند ثانیه بعد رنگ از رخسارش پرید.به سرعت  بند گیسوانش را گشود  و موهایش را رها کرد و اجازه داد تا بلندای قامتش فرو بریزند.

ثروت و دارایی خانواده ی "جیمز دلینگهام یانگ" دو چیز گرانبها بودند که زن و شوهر ، هر دو ، به آنها افتخار می کردند.این دو ثروت یکی ساعت طلای "جیم" بود که از پدرش و او هم از پدر بزرگش به ارث برده بود و دیگری موهای زیبا و بلند "دلّا" بودند.موهای "دلّا" چنان زیبا و دلربا بودند که اگر ملکه ی "سبا" در آپارتمان بغلی زندگی می کرد و "دلّا" موهایش را برای خشک کردن از پنجره می آویخت ، هدایا و جواهرات اعلحضرت در برابر این زیبایی سر تعظیم فرود می آوردند.و ارزش ساعت طلای "جیم" هم  چنان زیاد بود که اگر پادشاه "سلیمان"  در زیر زمین آن ساختمان گنجینه ای مدفون می داشت و بر در خانه نگهبانی می داد ، هر بار که "جیم" موقع  رد شدن از مقابل در ، ساعتش را بیرون می آورد،شاهنشاه از حسادت ریشش را می کند.

و این چنین موهای "دلّا" ،مواج و درخشان، مثل یک آبشار قهوه ای رنگ   فرو می ریختند.موهایش که تا زیر زانوانش می رسیدند ، با خود ، جامه ای برای  تن  او می ساختند.و یکبار که نگران و مضطرب داشت  آنها را جمع می کرد ، برای دقیقه ای دودلی و تردید به دلش افتاد و بعد بی حرکت و آرام مکثی کرد.چند قطره اشک روی فرش کهنه ی قرمز رنگ فرو لغزیدند.

با عجله کت مندرس و قهوه ای رنگش را پوشید؛کلاه کهنه ی قهوه ای رنگش را روی سر گذاشت و در حالی که به سرعت داشت حرکت می کرد ، دامنش توی هوا چرخی زد ، در را به شدت روی هم کوبید ، از پله ها با عجله پایین آمد و شتابان به طرف خیابان به راه افتاد.

جلوی یک ساختمان ، نوشته ای توجهش را جلب کرد ، ایستاد و خواند :"خانم  سوفرونی. انواع مو" با عجله و به حالت دویدن یک طبقه بالاتر رفت.داشت نفس نفس می زد.خودش را جمع و جور کرد.خانم "سوفرونی" زنی بود  تنومند ، با پوستی بیش از حد سفید و چهره ای سرد و غیردوستانه  که، به زحمت سرش را بلند کرد و نگاهی به "دلّا" انداخت.

"دلّا" پرسید :" موهام رو می خری؟"

خانم گفت:"بله ، من کارم خرید و فروش  مو است.کلاهتو دربیار ببینم . بذار یه نگاهی به سر و وضعشون بندازم."

آبشار  قهوه ای رنگ ، مواج ، به طرف پایین فرو ریخت.

خانم ، در حالی که ماهرانه داشت با دستش موهای "دلّا" را لمس و بعد بلند می کرد ، گفت:"بیست دلار"

"دلّا" گفت : "خیلی خوب ، پول رو بده به من"

اوه ، دو ساعت بعد را "دلّا"  طوری سپری کرد  که  از شادی و امید  داشت بال بال می زد.آن استعاره ی خرد شده را فراموش کنید.او بی تابانه داشت فروشگاهها را بدنبال هدیه ای  برای "جیم" زیر و رو می کرد.

بالاخره آن را پیدا کرد. شکی نداشت که آن هدیه برای "جیم" ساخته شده بود و نه برای کسی دیگر.مثل آن در هیچکدام از فروشگاههای دیگر یافت نمی شد.و او به همه ی آنها سر زده بود و آنها را زیر و رو کرده بود.یک زنجیر طلای سفید؛با طرحی ساده و بی پیرایه ، فقط همان ماده سازنده ی  آن ، یعنی طلای سفید ، کافی بود و بس تا  ارزشش را  نشان دهد و به هیچ زرق و برق و فریبندگی دیگری نیاز نبود- همه ی چیزهای خوب و با ارزش همینطور هستند.واقعا هم ،همین زنجیر برازنده ی ساعت "جیم" بود.ارزشمند و باوقار-وصفی درخور و شایسته ی هر دوتای  آنها. بیست و یک دلار  بابت زنجیر پرداخت کرد و با هشتادوهفت سنت  باقیمانده با عجله راه منزل را درپیش گرفت. "جیم" با داشتن آن زنجیر روی ساعت طلایش ،از این به بعد ، توی هر شرکتی که کار می کرد ، دیگر درباره ی زمان حساس می شد و به آن علاقه نشان می داد.چون ساعت طلا  خیلی ارزشمند و باشکوه بود ، بنابر این "جیم" گاهی اوقات به بند چرمی کهنه که به جای زنجیر بسته شده بود نگاه تحقیرآمیزی می کرد.

 وقتی "دلّا" به منزل رسید ، شادی و سرخوشی اش اندکی جایش را به تفکر و منطق داد.اتوی فر دهنده ی موهایش را برداشت، اجاق گاز را روشن کرد و دست به کار مرتب کردن و اصلاح آثار مخربی شد که سخاوت عاشقانه اش به بار آورده بود.همیشه این کار ، کار وحشتناکی است ، دوستان عزیز-یک کار بزرگ.

ظرف چهل دقیقه موهای باقیمانده اش را آرایش کرد و سرش را با فرهای ریز و نزدیک به هم پوشاند، طوری که قیافه و نگاهش ،به طرز شگفت آوری، مثل بچه دبیرستانی های مدرسه گریز شده بود.برای مدتی طولانی ، با دقت و وسواس هرچه تمام تر ، به تصویرش توی آینه نگاه کرد.

با خودش فکر کرد "اگه جیم  خفه م نکنه ،  حتما قبل از اینکه برای بار دوم بهم نگاه کنه میگه  قیافه م شبیه دختر رقاصه های توی نمایش موزیکال شده . آه ، خوب چکار می تونستم بکنم ؟! با یک دلار و هشتاد و هفت سنت چکار می تونستم بکنم؟!"

ساعت هفت، قهوه آماده شد . ماهیتابه را هم برای پختن گوشت های دنده آماده کرده بود و روی اجاق گذاشته بود تا گرم شود.

"جیم " هیچوقت دیر نمی کرد."دلّا" زنجیر را که توی دستش گرفته بود ، دولا کرد.یک گوشه ی میز نشست، درست نزدیک دری که همیشه "جیم"از آن وارد می شد.بعد صدای قدم هایش را چند پله پایین تر ، توی پاگرد اول ، شنید.برای یک لحظه رنگش مثل گچ سفید شد.او همیشه عادت داشت که چشمانش را می بست و توی دلش درباره ی کارهای روزانه اش دعاهای کوچکی  می کرد.و حالا هم همین کار را کرد :"خداجونم... خواهش می کنم کاری کن که اون هنوز فکر کنه من خوشگل ام."

در باز شد."جیم " آمد تو و بعد در را بست.لاغر و تکیده ، خیلی هم جدی به نظر می رسید.مرد بیچاره ؛ فقط بیست و دوسال داشت-و بار یک خانواده را داشت  به دوش می کشید!به یک پالتو جدید احتیاج داشت و دستکش هم نداشت.

"جیم " از در وارد شد.مثل سگی شکاری که برای یک بلدرچین کمین کرده باشد ، بی حرکت ماند.چشمانش روی "دلّا" ثابت ماندند ، و احساسی در آنها بود که "دلّا" نمی توانست  درک کند، و او را به وحشت انداخت.عصبانیت و خشم نبود ، شگفتی هم نبود، نفرت هم نبود ، و اصلا هیچکدام از آن احساساتی نبود که "دلّا" خودش را برای آن آماده کرده بود.او فقط  داشت با همان حالت عجیب  توی چهره اش  ، خیره ، به "دلّا"  نگاه می کرد.

"دلّا" تکانی خورد ، از مقابل میز بلند شد و به طرف او رفت.

با گریه گفت : " جیم عزیزم ، اینجوری به من نگاه نکن. موهام رو کوتاه کردم و  فروختمشون چون نمی تونستم کریسمس رو ببینم بدون اینکه برای تو هدیه ای بخرم. دوباره بلند میشن-تو اهمیت نمی دی ، مگه نه؟من فقط  ، باید ، باید این کار رو می کردم.همین.موهام خیلی زود بزرگ میشن.بگو کریسمس مبارک!جیم.بیا خوشحال باشیم.نمی دونی چه  چیز قشنگی – چه چیز زیبایی ، چه هدیه ی خوشگلی برات خریدم."

"جیم"  به زحمت توانست بپرسد : " تو  موهات رو کوتاه کردی؟" انگار هیچوقت ،حتی بعد از سخت ترین شرایط کاری هم ، چهره اش این شکلی نشده بود.

"دلّا"  گفت : " کوتاشون کردم ، بعد هم فروختموشون.با این همه دیگه دوستم نداری؟! منم ، خودمم ، بدون موهام ، مگه نه؟"

جیم با کنجکاوی  نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و بعد با آهنگی تقریبا همراه با بلاهت گفت : "یعنی میگی موهات رفتن؟"

 "دلّا" گفت : احتیاجی نیس دنبالشون بگردی.فروخته شدن، من دارم بهت میگم – فروخته شدن و از دس رفتن.شب کریسمسه ، پسر.باهام خوب باش، چون اون موها به خاطر تو از دس رفتن.شاید موهای رو سر منو میشد شمرد" و بعد با ملاحتی غیرمنتظره و صادقانه ادامه داد:"اما  هیشکی تا حالا نتونسته عشقم به تو رو بشماره.گوشتای دنده رو بپزم جیم؟"

انگار "جیم"  ناگهان از خوابی بیدار شده بود .بطرف "دلّا" رفت.محکم درآغوشش گرفت.حالا اجازه بدهید برای ده ثانیه با دقتی بیشتر ،بعضی چیزهای غیرمنطقی را، از نقطه نظری دیگر، مورد توجه قرار دهیم.هشت دلار در هفته یا یک ملیون در سال-چه فرقی می کند؟یک ریاضی دان یا یک آدم شوخ طبع ، هردو ممکن است جواب غلطی به شما بدهند.سه مرد دانشمند شرقی(2) هدیه های ارزشمندی آوردند، اما آن هدیه ی مورد نظر بین آنها نبود.این حرف مبهم را بعدا توضیح خواهم داد.

جیم یک بسته کادو پیچی شده را از جیب پالتویش درآورد و آن را روی میز انداخت.

"دل" درباره ی من اشتباه نکن.فکر نکنم چیزی مث یه کوتاه کردن یا اصلاح مو یا یه شامپو بتونه باعث بشه که من خانوم گلمو کمتر دوس داشته باشم.ولی اگه اون بسته رو باز کنی ، اونوقت  متوجه میشی که من چرا اون لحظه اول اونقد جا خوردم."

انگشتان سفید "دلّا" با چالاکی نوار دور  بسته ی کادو پیچی شده را پاره کردند.و بعد فریادی پر از هیجان و خوشحالی؛ و بعد ، افسوس و دریغ!یک تغییر احساس سریع زنانه از شادی به ناراحتی و بعد اشکها و گریه های جنون آمیز "دلّا" که ،همه ی نیروی آرام بخش مرد خانه را فورا و یکجا طلب می کردند.

چون توی آن بسته چند تا شانه ی مو قرار داشتند-یک مجموعه کامل شانه ی مو ، مرتب و منظم ، پهلو به پهلو در کنار هم ، که "دلّا"قبلا توی ویترینی درخیابان "برادوی"  آنها را دیده بود و مدتها از زیبایی شان تعریف می کرد.شانه هایی بسیار زیبا که از جنس لاک خالص لاک پشت بودند ، با حاشیه های جواهرنشان- و درست به رنگ موهای زیبایی که غیب شدند.

"دلّا" خوب می دانست که آن شانه ها خیلی گران هستند ، اما خیلی ساده ، توی دلش آرزو می کرد که آنها مال او باشند چون دائم حسرت داشتن آنها را می خورد،  بدون اینکه حتی ذره ای امید برای تصاحب آنها داشته باشد.و حالا آن شانه ها مال او بودند،اما چه فایده که از آن گیسوان زیبا دیگر خبری نبود، گیسوانی که روزی  آرزو می کردند با همین شانه ها آراسته شوند.

"دلّا" شانه ها را به سینه اش چسباند ، و بعد از مدتی طولانی ، بالاخره توانست با چشمان نیمه باز  و ، یک تبسم ، سرش  را بلند کند و بگوید :"موهام خیلی سریع دوباره بلند میشن ، جیم!"

و بعد "دلّا" مثل یک گربه کوچولوی خانگی پرید و فریاد زد :"اوه ، اوه !"

جیم هنوز هدیه زیبایش را ندیده بود. "دلّا" هدیه را کف دستش گذاشت و مشتاقانه  آن را بطرف جیم  گرفت. آن فلز بی جان و کدر ، گویی داشت از انعکاس دلباختگی ، شیفتگی و  شادابی  ناشی از روح بی قرار و پرشور "دلّا" جان می گرفت و می درخشید.

"محشره  جیم ، مگه نه؟همه ی شهر رو دنبالش گشتم تا پیداش کردم.حالا باید روزی صد بار به ساعتت نیگا کنی.ساعتت رو بده به من.می خوام ببینم بهش میاد یا نه."

جیم به جای اینکه حرف "دلّا" را گوش کند ،  روی کاناپه  ولو شد ، دستانش را از پشت ، دور سرش حلقه نمود و بعد تبسمی کرد و گفت :"دل ، اجازه بده یه خورده هدیه های کریسمسمونو کنار بذاریم.اونا خیلی خوشگل تر از این هستن که الان بخوایم ازشون استفاده کنیم.من هم ساعتمو فروختم  تا با پولش  شونه ها رو برات  بخرم.فکر کنم الان وقتشه که گوشتای دنده رو بخوریم." 

همانطور که می دانید ، سه مرد خردمند شرقی-مردانی بسیار خردمند- کسانی بودند که هنگام تولد عیسی مسیح ،در محل اختفای حضرت مریم ، برای او هدایای ارزشمندی بردند.آنها بودند که سنت دادن هدیه ی کریسمس را اختراع کردند.از آنجا که آنان انسانهای خردمندی بودند ، بدون شک هدایایشان هم هدایای خردمندانه ای بودند ، شاید یکی از امتیازات هدایای آنها این بود که در صورت تکراری بودن ، می شد آنها را عوض کرد.و من اینجا با کلی تردید توانستم ، داستان زندگی دو آدم ابله  توی  یک آپارتمان را برایتان نقل کنم  ، دو تا آدم که به ابلهانه ترین شکلی گنجینه های خانه شان را برای یکدیگر قربانی کردند.اما حرف آخری که می خواهم برای خردمندان امروز بزنم این است که این دو نفر مسلما ، در بین تمام کسانی که هدیه می دهند ، عاقل ترین ها بودند.چنین آدم هایی ، در بین همه ی کسانی که هدیه می دهند و هدیه می گیرند ، عاقل ترین انسان ها هستند.هر جایی و هر زمانی آنها عاقل ترین آدم ها هستند.در واقع ، آنها هم مثل آن سه مرد خردمند شرقی اند.


پی نوشت:

(1) کوچکترین واحد پولی یعنی یک صدم دلار –در گویش عامیانه آمریکا همان یک سنت (یک صدم دلار) پنی هم خوانده می شود.

(2) عنوان این داستان The Magi است که برای انتقال بهتر مفهوم  به "هدیه ی کریسمس" تغییر پیدا کرد و به منظور حفظ اصل امانت داری و همچنین آگاهی مخاطب محترم توضیحات ذیل ارائه می گردد.Magi       The سه مرد خردمند شرقی ، که در انجیل "ماتئو"از آنها به عنوان زائران اشراف زاده ی شرقی یاد شده است ، که از طریق ستاره شناسی و نجوم ، ستاره ای را دنبال کردند تا به کمک آن بتوانند ، برای ادای احترام و تقدیم هدایایشان ، به حضور کودک تازه متولد شده  ی  مسیح(ع)  مشرف شوند.آنان طلا ، کندر و مرّ  را به عنوان هدیه همراه خود داشتند.اسامی  آنها  "بالتازار" ، "ملکیور"  و "گاسپر" بود.در کلیسای کاتولیک رم و همچنین در کلیسای انگلستان ، ملاقات این سه مرد خردمند با حضرت مسیح (ع) ، ششم ژانویه ثبت شده است.(مترجم)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:24 توسط کاوک |